چشمان مسافر پف کرده بود
چند روز است روزه ی سفر گرفته ٬ خاموش است و چراغ خورشید را روشن نگه می دارد.
گرم است نه به سختی روزه ی سفر
رباتی که روبه رویم نشسته بود عالی بود ٬ فقط کلید روشن کردن نداشت .
این و نوشت و به فکر اختراع برق افتاد .
اختراع ادیسون اولین ابتکار بشر بود ٬ و سوال خیلی فلسفیه : اگر ادیسون برق و اختراع نمی کرد چی می شد ؟.
...
( با فریاد ) این ربات کلید خاموش نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داره همه رو می کشه.
دفترچه تلفن را که نگاه می کنم زیبایی مارپیچ نون های بی نقطه ات را می بینم .
ناودونی که خشک شده ٬ مامان بزرگ فکر کنم گیر کرده نمی دونم شاید بارون نمیاد.
خلاصه دلم تنگ شده ٬ بی معرفتم نه ٬ چند وقته به ات سر نزدم ؟؟!!
کاش سواد نداشته تو رو من داشتم ٬ آخ نمی دونم از اون ور که خبر ندارم ولی حتما خیلی خوبه
خیلی خوبه که تو هم رفتی
قاطی کردم نمی دونم کجا دارم می نویسم . نمی دونم ... هنوزم می گی صبر کنم ؟
خوبی خیلی ٬ باور کن این دیگه فانتزی نیست .
باید یادم نرود
همان جا که تیستو انگشتش را از اول تا آخرش کشیده
هوا بس ناجوانمردانه ابریست
عصر ٬ کمی بعد آهنگ برنادت ٬ کوه های جنگل ویران ٬ دشت مینو ٬ ... آبی بی کران ٬
توقف
یادش افتادم یادته
شبی دیدم توی خوابم ته دریا زیر آبم ...
ماه ناهید من و خورشید خدا تا صبح ما رو می دید
...
تا صبح شد بوق ماشینا در اومد آبی بی کران بازم مرد
کلا یادش بخیر همه چیز و
همه ی این بیست پنج سال و
یادته ؟؟؟